تبليغاتX
دلتنگي هاي شبانه
دلتنگي هاي شبانه

چه کرده ام که ز جانان خود جدا شده ام

چه گفته ام که گرفتار این بلا شده ام

به من نگفته کسی تاکنون گناهم چیست

کز آن گناه سزاوار این جزا شده ام

خوشا به حال دل من که پیش دلبر ماند

خبر ندارد از این غم که مبتلا شده ام

**********

امروز به یاد تو نه واسه دل خودم رفتم توچال. همون جایی که تو رو به من داد و خیلی زود هم ازم گرفت.

هر جا رو نگاه می کردم تو بودی اما نبودی!!

نمی دونم الان کجایی ولی من امروز اونجا بودم همون جایی که چند وقت پیش گفتی کاش هیچ وقت نمی رفتی. چراشو من نمی دونم ولی اون ... که تو رو از من گرفت لابد به نظر تو ارزششو داشت.

رفتی می دونم باید باور کنم اما...

در شب هجران مرا پروانه وصلی فرست

ورنه از دردت جهان را بسوزانم چو شمع

امروز هم خداحافظ تا فردا چی پیش میاد....

 

نوشته شده توسط منصوره در ساعت 18:10 | لینک  | 

همه چی تموم شد!!!

خیلی کثیف تموم شد!!

دیشب...

یعنی باید باور کنم که زندگیتو به پول فروختی!

آره باید باور کنم نه اصلاْ هم خواب نیستم. همون تویی که می گفتی دو قلب قفل در هم...

پس چی شد کدوم کثافت این قفلو باز کرد. کی آخه مارا با هم دید که چشمون زد... نمی خوام باور کنم تو نمی تونی آرزوهای منو ازم بگیری تو نمی تونی عشق منو دستم کم بگیری و همین جوری...

این راهی که داری میری بالاخره یه روز تموم میشه مثل جاده ای که با هم اومدیم و دیشب تموم شد.فقط یه چیزی: یادته می گفتی آخر قصه تو رو من می دونم نه به خدا من تازه اول این قصه بودم که یه نفر دیگه نمی دونم کی و از کجا اومد و تمومش کرد.

برو هر جا که می خواهی خدا پشت و پناه تو

به رسم کهنه اشک و آه میریزیم به پای تو

بسوز ای دل به این آتش به جرم عاشقی هایت

به یک بیگانه دل بستی همین بود اشتباه تو

خداحافظ واسه همیشه...

نوشته شده توسط منصوره در ساعت 22:40 | لینک  | 

من نه شهرزاد قصه گو هستم نه قصه چهل گیس و امیر ارسلانو می خوام بگم امنا امشب به سرم زده یک قصه بگم واسه خودم واسه هر کی که عاشقه مثل شما...

هر جاش خسته شدی چشماتو ببند و واسه ما و شما دعا کن..

یکی بود یکی نبود.

 من بودم و یه دالون و دو تا چشم گریون

با یه دل که هی اشتباه می کرد.

یه روز این دلو بردم تو دل کوه که فراموش کنه هر چی غم و غصه بود

اما این دل. وای دوباره تو خودش گم شد

 احساس می کردم که خدا داره منو نگاه می کنه. از بالا تک به تک ستاره ها

از زمین نگاه سرد آدما

انگار می گفتن اما بی زبون بودن

می گفتن دیگه بسه. بسه تکرار خطا

اما این دل تو رو دید و بعد

روی رسم و رسومش پا گذاشت

خسته بود و  تورو دید

تشنه بود و تو بهش آب دادی

دست منو گرفتی و بردی به اونور قصه ها

من با تو زندگی کردم

من با تو بزرگ شدم

عشقتو با ذره ذره وجودم باور کردم

اما یه روز

یه روز پاییزی

یه روز مثل امروز. اصلا خود امروز

من به بودن دلم شک کردم

خوابیدم

توی خوابم یه طرف تو اومدی یه طرف فرشته ها و پریا

یه صدای مرتعش بهم می گفت

روز دادگاهیه دنبالم بیا

تو نشستی روبروم با سرکشی

من نشستم روبروت با گریه هام

یه نفر گفت بگو هر چی که می خوای

گفتم خوش باوریامو پس  می خوام

یه فرشته اخماشو تو هم کشید

اون یکی یه نام داد به دست تو

یه فرشته گفت عذابش بکنید

اون یکی گفت که از آسمون برو

تو رو بردن و من از خواب پریدم

روی قلبم عرق سردی نشست

آسمون پر از ستاره بود و من

چشم به راه تک ستاره شبام...

تو می دونی که برام مقدسی

واسه این دل تنها تو تنها کسی

نمی ذرام نمی ذارم تو رو از من بگیرن

حتی اگه لازم باشه...

من که دفتر گذشته هامو به خاطر تو پاره کردم و نامه فرداهامو به دست تو دادم

آخه اونا کین؟؟؟

اونا چین؟؟؟

بخدا نمی ذارم تو رو از من بگیرن

....

خسته شدین؟؟!

می دونین آخه این قصه نبود. یا یه درد دل نبود

به خدا حقیقته. اما من باید چی کار کنم

می دونم اون می مونه اما ترسم از اینه که ازم بگیرنش

تو رو خدا واسه من واسه اون واسه هر کی مثل ما اسیر دلی شده دعا کنین...

تا بعد... 

نوشته شده توسط منصوره در ساعت 1:17 | لینک  | 

ماه از نیمه گذشت اما دلم هنوز سفت است. بچه تر که بودم این ماه پر بود از لحظه های طلایی. سعی می کردم خوب باشم. فکر می کردم ثواب روزه به این است که نگویم گرسنه ام دعا. قرآن و مسجد نزدیک تر بودند. مواظب گوش و چشم و زبانم بودم. موقع سحرها چشمهایم باز بود و زمان افطارها آرام و سر به زیر بودم. انگار بچه تر که بودم قدم بلندتر بود دستم زودتر به آسمان می رسید و چشمهایم آن قدر خسیس نبودند. دلم بر جان و روحم حاکم بود.

اما حالا چی؟ ماه از نیمه گذشت. سرم را فرو کرده ام در باتلاق روز مرگی نمی توانم بگویم قدم کوتاهتر شده یا دستم به آسمان نمی رسد چون اصلاْ خودم را در معرض ماه قرار نداده ام. شدت معنویت رمضان این قدر زیاد است که نیازی به قد بلندی و دستهای کشیده نیست.

حالا همه اش دنبال چرایی هر چیزم. عقلم می خواهد معنویات این ماه را استنتاج کند. اوقات فراغتی اگر داشته باشم خود خواسته نابود کرده ام. کار خوب. خوردن- کاری که بقیه ماه ها هم انجام می دهم فقط زمان خوردن مقداری جابجا شده- دیگر مقید نیستم. چشم.گوش و زبانم آزادند. ابایی ندارم بگویم گرسنه ام حتی نگران ماه رمضان های آینده ام که باید در تابستان و روزهای طولانی و گرم روزه بگیرم. اما هنوز وقت هست. نیمی از ماه مانده آخر همین هفته هم شب های احیاست. شاید آن لحظه های طلایی باز هم تکرار شود. شاید...

آخ که چقدر دلم واسه احیاهای اونجا تنگ شده... زینب. نرگس. مرضیه. خدای من حالا هر کدوم یه طرفن و هزار تا مشکل. نمی دونم شاید باید سرنوشت را از سر نوشت...

واسه من ولی واسه دل من دعا کنید...

 

نوشته شده توسط منصوره در ساعت 23:35 | لینک  | 

میخواستم این بار به رنگ چشمام که این روزها همش قرمزه بنویسم. بگذریم اصلا حال و روز خوشی ندارم. نه به خدا نمی نالم اما شما می دونین درد یعنی چی؟؟ می دونین وقتی کسی رو که دوسش داری دیر کنه و تمام چراغ های خونت به امیدش پیر بشن چقدر عذاب آوره. می دونین بوی خزه هایی فراموش شده ای که بدون اون تو خونه دلت رشد کرده چه زشته و کریه جلوه می کنه...

بذارید پرده ها را کنار بزنم تا روز بی واسطه روی طاقچه بشینه. دلم می خواد امشب ستاره ها را در نیمه های راه متوقف کنم و سایه ها را از روی زمین بردارم تا صدای قدمهاش خاکسترهای باستانی را شعله ور کنه...

دلم می خواد زیباترین کوچه را در گلدان بریزم تا سبز شود و بشکفد. دلم می خواد دنیا پر از عطر کوچه و اومدن تو باشه...

کجایی...

هر چقدر جستجو می کنم پیدات نمی کنم. در لانه پرستوها. ساحل لک لکها. در حواشی پروانه ها؟؟؟

کجایی...

چرا کمک نمی کنی عادت های ابری ام را ترک کنم! من بی تو نمی توانم روی سنگلاخها راه بروم و آواز بخوانم.

کجایی...

من دوست دارم لاله ترین باشم. من دوست دارم دریاترین باشم. چرا خستگی را از تن کلماتم نمی تکانی؟

زندگیم! دلم گاهی وقتا نمی زنه بلکه می ایسته تا عبور تو را از کناره رنگین کمان تماشا کنه. تا حالا دقت کرده بودی گاهی وقتا دلم از سینه بیرون می ياد تا تو را بهتر ببینه!! نه ندیدی و نه احساس کردی وگرنه به همین سادگی قید نگاهمو نمی زدی به همین راحتی نمی گفتی خسته شدی.

کجایی...

اگر بیایی نگاهم در شب زلف تو روشنم می شود و قدیمی ترین آفتاب نام خود را از یاد می برد.

کجایی...

زندگیم کجایی؟؟؟

بازم که تو وسط حرفهای من...

باشه خوابت میاد می دونم اما این قصه نبود که تو را بخوابونه حقیقتی بود که داره منو ذره ذره از پا درمیاره..

شبت بخیر

 

نوشته شده توسط منصوره در ساعت 23:14 | لینک  | 

امروز رو نمی دونم چی اسم بذارم. یعنی بعد از دو هفته خواستم فقط بخندم اما...

امروز اینقدر  بلا سرمون اومد که اسم خودمون یادمون رفت. اتاق و دلیری و بدون کفش و پریدن از بالکن و  ... وای که چی قرار بود بشه و چی شد. فقط هم تقصیر خودم بود.

هیچی نمی تونم بگم جز اینکه بگم زندگیم شرمندم. این دفعه واقعا از خودم حجالت کشیدم و از خودم بدم اومد. تو عزیز من اونجوری با اون وضعیت تو خیابون... وای خدا فقط تو کمک کردی که ...

الان رسیده خونه بخدا من وضعیتم بهتر از اون نبود و نیست. همش به خودم لعنت می دم که اینجوری سرش اومد.

خدایا دمت گرم بازم تو!!!

دوست دارم خدا

دوست دارم زندگیم

دوست دارم عشق

دوست دارم...

نوشته شده توسط منصوره در ساعت 0:42 | لینک  | 

امشب از اون شباس که من دوباره دیوونه بشم. تو مستی و بی خبری اسیر پیمونه بشم...

امشب دلم گرفته نیست بلکه می خواد از سینه در بیاد. نه به خدا زیر قولم نزدم خیالت راحت زندگیم...

شاید باید می پرسیدم بیشتر از این می فهمیدم.

امشب این واژه ها فقط به عشق تو و برای تو کنار هم ردیف میشه. دیگه فرقی نمی کنه که تو شونهاتو به اندازه چند بند انگشت خالی گذاشتی. من همیشه تورو قبل از اونی که اتفاق بیفتی گریه می کنم.گفتم که مطمئن باش که سر قولم هستم... فقط خواستم بدونی امروز شاعرانه تر از دیروز شروع به نوشتن کردم و در اوج نوشتن منتظر تو می مونم ...

میخوام همه سالهای عمرمو هر چقدر که مونده توی یه دعا واسه لبات خلاصه کنم. زندگیم من با خیال تو خوش و سرحالم. یعنی باور کنم که پول اینقدر قدرت داره که این دلخوشی رو از من بگیره؟؟؟

باور کن یه وقتایی شک می کنم که دوسم داشته باشی. یعنی نمی دونم دوسم داری یا که می خوای عشق منو بدون پاسخ نذاری!!!

من کلی واسه اینکه کارت درست بشه دعا کردم اما نمی دونستم دارم واسه دوری تو دعا می کنم... کلی خوشحال شدم که رفتی سر کار یادت میاد؟! نه ! خدا وکیلی یادت هست از خوشحالی گریه می کردم. ببخش من توقع بیجایی دارم که همه این چیزها یادت بیاد تو اینقدر گرم پول شدی که دیگه اسم منم داره کم کم فراموشت میشه! حالا فراموش شدن فدای سرت اما چه کنم با این غصه آخری. چه جوری واسه خودم تحلیلش کنم که مدیون اشکام نشم؟ چه جوری ذره ذره شدن دلم را ببینم و هیچی نگم؟ تو از من می خوای که...

آفرین به اونی که این پشنهادو بهت داد. بهت تبریک می گم ... فهمیده ای داری! خوب راهی پیش روت گذاشته. پس معطل چی هستی نه به خاطر من نگو اینا همش تعارفه. تو می خوای که کارتو از دست ندی پس این کارو انجام می دی ولی  اون موقع دیگه ...

باشه می دونم دیگه قصه من تموم شده و باید کتاب قصه رو واسه یکی دیگه جا بذارم. چشم گفتم که هر تصمیمی که گرفتی من هستم. لااقل اینجوری شرمنده عشم نمی شم...

فعلاْ ...

خوب بخوابی

 

نوشته شده توسط منصوره در ساعت 1:34 | لینک  | 

می دانم دیگر هیچ کس پذیرای قصه هایم نیست

دیگر حتی کاغذها از غبار غمی که روی خطوطم نشسته خسته شده اند

حتی شمایی که نمی دونم کی هستید و کجایید از قلم من بیزایر شدید و به قول خودتون اشکتون دراومده

من بعد شاد می نویسم

دروغ می نویسم

کلاتم را برهنه می کنم و می نویسم

می نویسم از خنده هایی که بر لبها مرده و وجود ندارد

از عشقی که چونان گلوله برفی است

زین پس تمام سفره ها پر نان

تمام قلبها پر مهر

و تمام فصل ها بهار است

می دانم

باید عوض شد

و اینک همان لحظه ای که آسمان یکپارچه شعر شد

یکپارچه سرود

و از سیل آسمان در دامن پاره پاره زمین محشری بر پاست

دیگر هیچ کوچه ای بی چراغ نخواهد ماند

و قرن ما را کاوه آهنگر در انتظار است

می نویسم که دستها پر از طلا

عصرهای تابستان در ازدحام گلدانها و سفره های ظهرهای بهاری پر از بی تابی آبی عشق است

و دیگر هیچ پرنده ای در هیچ قفسی

در رویای آزادی نمی پوسد

بله خواهم نوشت

و تمام حقایق را پشت خوشایندترین دروغ ها پنهان خواهم کرد

و بعد خود

بر مزار قصه های ناگفته ام خواهم گریست...

دیگه نمی خوام اشک کسی را دربیارم عزیزم...

پس به نوشته های من بخند

آن قدر که از خنده تو  تو  گرمای تابستون اشک آسمون رو دربیاری

نوشته شده توسط منصوره در ساعت 23:43 | لینک  | 

امروز واسه خودم که خیلی عزیز بود. خیلی عزیزتر می شد اگه کسی که عاشقش هستی بهت زنگ بزنه و روز تولدتو تبریک بگه اما...

خیلی ها بهم تبریک گفتن اما هیچ کس اون نمی شه. تصمیم گرفته بودم که امروز اصلا ناراحت نشم تقریبا موفق بودم اما وقتی ناامید از تبریکش شدم بی اختیار اشکم سرازیر شد. نمی دونم شاید واسش کار پیش اومده ولی یعنی اینقد مهم که تولد کسی که همش می گفت زندگیش هستم يادش بره...!!!

آدم همينه ديگه تا وقتي دور و برش كسي نيست به ياد همه هست ولي همين كه دو سه نفر اطرافشو گرفتن ديگه همه چيز...

همين الان يه نفر كه همه ساله اولين نفر بهم تبريك گفته امسال آخرين نفر بود.

امروز روز تولدم بود. روزي كه مي شد بدون گريه تموم بشه اما...

امروز روز...

منصوره جون تولدت مبارك

نوشته شده توسط منصوره در ساعت 0:56 | لینک  | 

حق دارین که به وبلاگ من سر نزنید اما اینو هم گفته باشم که پشیمون می شید. چون توی وبلاگ من فقط حرف دل هست و لا غیر...

راستی شما برای روز عشق واسه عزیزاتون چی خریدین. اون روز واسه من از همه روزها بدتر بود. یعنی خودم کردم ...

روزی که می خواستم واسم یادگار بمونه هرچند حلا هم موند ولی باید به بدی ازش یاد کنم. اون روز فقط سر یه حرف تمام دلهره هام سرازیر شدند. ولی با این حال من از این به بعد می خوام هر روز برام روز عشق باشه. چکار کنم دوسش دارم ...

راستی نمی خواین بپرسین چرا گفتم " روز زمین"!!! اگه می خواین بدونین برام پیغام بذارین تا جوابتون را بدم.

سعی کنید بدون مناسبت به همدیگه عشق بورزین.

همه تون را دوست دارم

 

نوشته شده توسط منصوره در ساعت 22:10 | لینک  |